خندیدن در این روزها کمی سخت شده است برایم و با این حال سرخوشم از سرخوشی های ناب آدم ها و محکم می زنم توی دهان خودم که دیگر جمله اول ازش بیرون نپرد.
کاش می شد صدایت را ضبط می کردم بعد از گرفتن کادوی تولدت از من تا راحت تر و سریع تر بشود زد توی دهان هر چیزی که این حس را در تو زنده کند که خندیدن و شاد کردن سخت شده است در این روزها ...
*******************
"برای مریم... که روزی بچشد خنکی هوای استغنا را ..."
اتاقم را تي بكش!
اصلا فكر نمي كردم كار به جايي برسد كه دورتادورم پر از كاغذهاي مچاله شده شود و سر مدادهاي HB ام گاز گاز.
با خودم گفتم حالا كه مثل پر رو ها جلويم دست به كمر ايستاده و سرش را داده بالا و زيرچشمي نگاهم مي كند انگار بايد قيد آن آينه نقره اي و آبي مرصع كاري شده را كه دو ماه قبل از مهر با چه ذوقي برايش خريده بودم را بزنم و بهش بگويم باشد. هر چي تو بگويي. كلمات تو را راضي تر مي كردند از تصاوير انگار. خب باشد. هر چي تو بخواهي. مهم شادي توست. اما اصلا فكر نمي كردم كار به اين جا برسد. كاش جلوي چشم اين و آن باز نمي كردند هديه ها را. آن وقت اين طور دور تا دورم پر از كاغذهاي مچاله شده نمي شد. كرم سورئال نويسي هم كه داشته باشي و عاشق كسي باشي كه بخواهي با حرارت تمام هديه ات را بگيري جلوي صورتش تا دگرگوني لحظه اي چهره اش را ببيني و لبخند متفاوت با روزهاي هميشگي اش را .... اي خدا !
مريم گلي!
صبر كن تمام اين ها بگذرد... بگذار لذت تمام نشدني ام از ديدن لبخندت تمام شود تا ببيني كه چطور دستت جارو و تي مي دهم و مثل پر رو ها جلويت دست به كمر مي ايستم و سرم را مي گيرم بالا و زيرچشمي نگاهت مي كنم و بهت مي گويم حالا قناري عزيزم! كاغذ مچاله ها را جمع كن و اتاقم را تي بكش.
هواي گرفته استسقا
گلي كوچيكه...
سخت نمي گيرم. باور كن اين جنگولك بازي ها انگار كه رفته باشند در مغز استخوانم با من همراه اند. ژنتيكي شده اند. استسقاي ديدن لبخند متفاوت كساني كه دوستشان دارم از چند ماه مانده به تولدشان نا آرام ام مي كند. طوري كه به محض آن كه سر و كله اش پيدا مي شود شال و كلاه مي كنم و راه مي افتم و كل شهر را زير پا مي گذارم. در جستجوي وسواس گونه بهانه اي گرانبها كه تمام آن دگرديسي ها و لبخندهاي متفاوت را در لحظه اي به من هديه بدهد براي فرونشاندن اين استسقا... براي بلعيدن خنكاي استثغناي پس از آن از تمام دنيا...
خنده دار است؟
نه! به نظرم گريه دار است.
خيلي ها اصلا گردوغبارهاي اين مسير طاقت فرساي چندماهه ام را براي جستجو روي هديه شان نمي بينند و بوهاي عجيب نمي شنوند. خوشحال مي شوند و مودبانه مي خندند و تشكر مي كنند و من از سرخوشي شان شاد مي شوم و به روي خودم نمي آورم و با "دل" ام ريز ريز مي خنديم كه چه سلوك دلچسبي بود اين مدت و چه بزرگ شديم من و تو. بگذار نفهمد بهش چي داديم و در جشن اين سلوك من و دل تنها مي مانيم و رويمان را مي كنيم آن طرف كه چشم مان نيفتد به چشم استسقاي بي تاب بزرگ. اعتراف مي كنم كه سلوك هاي موفق كم نداشته ام. سلوك پدر و خواهرم از به ترين سلوك هاي عمرم است. بعدش مادرم و بعدش چند نفر ديگر. با اين حال الان پر از دل شوره ام.
آخرين بار يكي از همان سلوك هاي پربغض بود.
مرداد بود و هوا به شدت گرم. حس ام گواهي بدي مي داد. گواهي يك پايان بندي غير قابل تحمل. اما دل، سركش و لجوج، مصمم و در سكوت به راه افتاد ...
مي داني بعدش چه شد؟ خوشحالي و خنده مودبانه و تشكر و يك ماه گذشت و بعد يك جمله حكيمانه و اكتشافي درباره كرگدن اهدايي من به او كافي بود تا نشان بدهد آن آدم "آب" را نمي فهمد!
گريه دار است!
كاش كسي صحنه نفهميدن كساني را كه دوستشان دارد را نبيند. كاش آدم هديه اش را بگذارد پشت در خانه و از ترس فرار كند. كاش كمي فحش بلد بودم براي دادن به خودم كه اين استسقاي كوفتي باعث نشود كه كرگدن هايم را دستم بگيرم و بخواهم بدهم شان براي رسيدن به آب.
گلي!
سلوك اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و حالا اولين سلوك من براي رسيدن به هديه توست. سلوك اول بدترين قمار است و حالا كه دارم كرگدن اي كه در اين مدت با زحمت زياد پيدايش كرده ام را با كاغذ سفيد و مداد HB گاز گاز شده برايت مي شويم و به سر و گوش اش گل مي زنم دل توي دل ام نيست كه كاش بوهاي عجيب اش را نفهمند اما زخمي برش نگردانند. باورت نمي شود. نفس ام بالا نمي آيد. پر بغض شده ام.
گلي!
ديدار اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و يادت مي آيد اولين بارمان را؟ قانون مي گويد اولين قمار مهم ترين قمار است. تاس اول را يادت مي آيد كه چطور سمت همديگر پرت كرديم؟ و بازي مان شروع شد...
كاش يكي از همان چرتكه هاي چوبي اي را كه در شمال ديده بودم را براي "هواي خنك استغنا" ات مي خريدم تا مي شمرد اتهام هايي را كه به "هوا" ي "خنك" " استغنا"ي تو زده بودند. يكي شان من بودم. خنك اي سكون و آرامش مي آورد و اين نوشتن ها و اين دويدن ها و اين بي تابي هايت حرارت استسقا بودند و مي ديدم كه تو خنك تر از مني ... يا دست كم بازيگر بهتري از من هستي ...
گلي!
كسي اين روزها كرگدن لازم ندارد. همه هديه هايشان را گردگيري مي كنند و مي گذارند توي كمد تاريك! اصلا اين جلف بازي ها توجيه ندارد. حكما خنگ شده ايم. شايد هم عقده اي. با اين حال نمي داني چه لذتي دارد توانايي شاد كردن آدم هايي كه حتي بلد نيستند "تو"ي جلف را بخندانند چه برسد به خودشان را. توانايي زنده نگه داشتن شان را... اووووووه كلاه ات را بينداز آسمان بابا ...
عقاب هايي كه با من دويده اند...
كاري ندارم كه چند سال بعد چرتكه چوبي اتهام هواي خنك استغنا چند تا مهره كم آورده است يا چند بار تو و دل ات از عطش ديدني ها روي گردانديد و چندبار گل ها و كرگدن هايت گردگيري شدند و چند بار شامه ات چيزي را حس كرد كه كسي نمي كرد.
خواستم بگويم...
اگر روزي از تمام "آن ها"، آن چرتكه و بقيه دم و دستگاه ها، خسته شدي دستانت را به من بده. بيا با هم بدويم...
اگر روزي خواستي مريم گلي را پيدا كني و عصباني شدي از اين سرگشتگي ها و خالي ها و خلاء ها و خواستي جسد لعنتي اش را دفن اش كني، بيا با هم بدويم ...
اگر روزي عاشق شدي و تمام "آن ها" را نا غافل در آن حس كردي و خواستي مغموم و پرخشم برگردي، بيا با هم بدويم ...
اگر روزي ازدواج كردي و رنگ و بوي روزهايت به خاطر "آن ها" كمرنگ شد و خواستي خسته شوي، بيا با هم بدويم ...
اگر روزي ميوه وجودت با "آن ها" تمام آرمان هايت را كشت و نشست، نشكن و ننشين! بيا با هم بدويم ...
اگر حس كردي كه دنيا كوچك شده است و مجالي براي نفس كشيدن و حركت نيست، بيا تا نشان ات بدهم تضادها را، بيا با هم بدويم ...
اگر روزي قحطي مرهم و كليد و جواب آمد، دنياي مهر و ماه مهرباني او تمام نشده است، هنوز هم نان هست، بيا با هم بدويم ...
اگر حس كردي تنهاي تنها شده اي، من اينجايم. دستانت را به من بده، بيا با هم بدويم ...
اگر روزي خواستي دستمال گردگيري ات را بگيري دستت، بيندازش زمين، بيا با هم بدويم ...
اگر روزي خواستي سرما بخوري تا بويي را نشنوي، آن جا نايست، سوز مي آيد، بيا با هم بدويم ...
اما اگر روزي حس كردي كه حالت از تمام سلوك هاي دنيا به هم مي خورد و دوست داري نيش ات را براي همه جهان گرد ها باز كني و بهشان بخندي، خواهش مي كنم دستانم را رها كن ...
مي خواهم بغض هايم را بيرون بريزم و با دستانم فوري پاك شان كنم ...
تفال
كتابي برايم نمانده است براي گشودن. تمام شان را بخشيده ام به كساني كه دوستشان داشته ام و پايان بندي هاي متفاوت سلوك هاي زندگي ام بوده اند.
چشم هايم براي تو!
بازشان كن و هر چيزي كه به تو زندگي مي دهد را بخوان.
در سكوت و لبخند تماشايت مي كنم...
همين كافي است ...
سرشار باشي از مهر تا ابد...
اين بود كرگدن خاك آلود و بوگندوي من!
تمام ...
...
پینوشت:
نویسنده: مریم
يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 22:23
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــاتون
از ثانیه ای که اس ام اس ات رو دیدم تا میل ات رو چک کردم و هدیه ماورایی ات رو تا اخر خوندم
جیغ کشیدم ، بلند بلند خندیدم ، چند بار بعضی جمله ها رو برگشتم تا دوباره بخونم ، رو بعضی جمله ها انگار که الان اینجا باشی گفتم : آخ که ..... بعد دوباره خوندم ... بعد خیره شدم ، آمدم پاراگراف قبل اش نقطه چین هاش رو دنبال کردم ... بعد بلند برای خودم تکرار کردم .. بعد با بقض ات سکوت کردم ... مرضیه گفت چرا دست ات سرد شده ؟ گفتم بیا برات خاتون رو بخونم ، دیدم صدام میلرزه ... بهت زنگ زدم ... فکر کردم از شوق خیلی چیزها بهت می گم ولی مثل همیشه که باهم صحبت می کنیم فقط بلند بلند خندیدم ... بعد فهمیدم مهمون هامون خوابن و ساعت شب شده ، یک دقیقه خط تو سکوت رو شکست ... نفس عمیق کشیدم ... و فکر کردم نماز صبح خیلی دیره که بخوام روی ماه خدام رو ببوسم و بخاطر نعمت بزرگ دوستای مثل تو ازش تشکر کنم ، رفتم به گلدون ها آب دادم و بهشون گفتم از اینکه من بهشون " آب " می دم و اونا در " سکوت " شون " سبز " می شن و همیشه "شنوای " " کودکی " من هستند بهشون افتخار می کنم ....
خاتون هدیه تو خیلی بزرگتر از هدیه من بود ، به جرات میگم مدت ها بود که این همه حس رو یکجا در خودم ندیده بود ... حسی که دنیای تو به من داد ... و اینکه فقط یه بازیگر می تونه نقاب یه بازیگر دیگه رو تشخیص بده ... تو این یک سال دوستی ما خیلی چیز ها رو در نگاه تو دیدم و یا د گرفتم .... امیدوارم شاهد شادی هات باشم و شریک بزرگی هات ... اتاق دلم بوی نرگسی گرفت .... ممنون