هر آن چه راه مي رود

زمين تنها مشتي خاك در دستان قبايل است كه بر سينه به خواب رفته

بال هاي او را برگير و به آسمان پر بگشاي و يا خود را به مرغزار بيكرانه ي رنگين كمان بسپار

آن جا كه "اورگن" جاري ست و صدايي نمي شنود

خروش خود را مهار كن

تا آن گاه كه مردگان آنجايند و بيشماران روح يگانه از همان بدو آن جا ساكنند

تا آن زمان كه پرواز ساليان در رسيد و آنان را بر زمين افكند

اين جا ديگر مردگان سير مي كنند

پرهاي سفيد

تنها در انتهاي جهان

پرهاي نرم و سفيد هنگام غروب اين سو و آن سو

مي خرامند

تنها در انتهاي جهان

 

******************

اي كوره راه كهن كه بارها و بارها بر تو گام نهادم

از ميان صخره هاي باريك و سخت،‌

درست بر بالاي

كوه هايي كه دنياي شما پي افكنده شده صعود كردم

و از آن جا

سراشيبي و قامت بلند درختان سبز سر به فلك كشيده را

نگريستم.

و در سايه ي ارغواني آرام دره ها،

درست بر فراز نوك گنبدي شكل كاج هاي آلپ،

بر فراز

جلگه هاي شيب دار، جايي كه آفتاب برف ها را نرم مي كند،

و دست در دستان زمين به گل آرايی مي نشيند،

آرميدم.

 

"پاپاگو/ گري شايدر – كوه هاي سنت هلن – درياچه اسپيريت"