معتاد
بابا گفت:« نرمال نیست، حالش خوب نیست، معتاد است ...»
سراسیمه با پاهای برهنه می دود روی سرامیک های آشپزخانه و دامنم را چنگ می زند و پشتم قایم می شود. زن، پریشان و عصبی اپن را دور می زند و می آید تو. خودم را حائل می کنم و دست های لرزانش را تو هوا محکم می چسبم :« پدرسگ همه نقشه های اون کثافت رو پاره کرده!»
خندیدم و شرمگین گفتم:« شوخی نکنین. دکتر فقط خیلی پر مسوولیت هستند...»
« تقصیر خود بی مسوولیت شه که پخش شون می کنه کف اتاق. کلفت مسائل کاری اش نیستی که!»
هق هق می کند و صورتش را به دامنم می چسباند.
خندید...
بغضش می ترکد و خودش را می اندازد توی بغلم و صورتش را به شانه ام می چسباند. بغلش می کنم.
آرام گفت:« مگه حتما باید هروئینی باشد؟ این اصلا زن و بچه حالی اش نیست...»
آرام می گوید:«اصلا زن و بچه حالی اش نیست ... هر چی دیروز بهش گفتم بچه تب کرده. من هم دیگه سنگین شده ام. درد دارم. نمی تونم تنهایی. بمون ببریمش دکتر. می گفت داری خودتو لوس می کنی ها؟ نمی تونم پرواز را کنسل کنم کارهای کارخونه می خوابد...»
لب هایم را گزیدم و سرم را انداختم پایین...
لب هایم را می گزم و به آرامی موهایش را نوازش می کنم:« پریشب سرش داد کشید. می گفت مامان با فرهنگ ات همین قدر بهت تربیت یاد داده که وقتی بابا پای کامپیوتره نپری بغلش حواسش پرت می شه؟»
گفتم:«تصمیم خودمو گرفته ام بابا...»
با صدای خفه ای می گوید:« تصمیم خودمو گرفته ام. با این عوضی یک بچه هم زیادی است...»
گفت:« گند نزن به زندگی ات ...»
از آغوش لرزان ام بیرون می آید. خم می شود و آرام پسر را از پشتم بیرون می آورد و بغل می کند:«قربونت برم. بمیرم اشکهایت نیاین پایین. مامانی دست خودش نبود. فدات بشم ... این جا رو ببین ... گند زدیم به دامن و بلوز خاله ... دماغی شدن ... »
لبهایم را گزیدم.
لب هایم را می گزم و آرام روی سرامیک های آشپزخانه می نشینم...
جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ...