سیم آخر
(۱)
یاد گرفتم که از کسی کوچک ترین انتظاری را نداشته باشم.
دوستان یا پدر و مادر یا همسر یا فرزند فرقی نمی کند.
آن موقع که عقلم کامل نشده بود تصور می کردم رهایی یعنی آن که تمام نعمت هایت را پرت کنی یک طرف و بروی راهبه شوی یا شاعر مسلک.
و حالا که احتمالا عقل ام را از دست داده ام فکر می کنم که به جای کفران نعمت و اجرای این اطوارهای سخت و سنگین بروم در خودم!
بروم و با یک سیم چین کوچک تمام وابستگی های قرمز و سفید و آبی و سیاه روحی و عاطفی و اجتماعی و ... ام را از آدم ها به آرامی و احتیاط ببرم.
از همه آدم ها و همه سیم ها را ... همه چیز را!
سیم اول و دوم درد دارد. اما به محض این که صدای تق دلنشین شان را شنیدی و سبک تر شدی وسوسه و انگیزه ات قوی تر می شود. حماقت محض است که چمباتمه بزنی و حرص بخوری و عرق بریزی و غصه که کدام سیم حیاتی است و کدام زائد.
به سیم آخر زدن و قید همه چیز را بریدن آزادی می آورد. سبکی ...
(۲)
"تو نیکی می کن و در دجله انداز!"
نکته اول: همین! مصرع بعدی اش بد آموزی محض است!
نکته دوم: بزاق های رابین هودانه ات را خلط کن! کسی حال تکریم و عذاب وجدان گرفتن ندارد!
(۳)
شده ام مثل بچه درس نخوون ها که سر جلسه امتحان اکتشافات علمی می کنند و بعدا فهمشون بیجک می گیرد که قبلا کشف شده اند.
دارم با تمام سلول های بدنم طعم آزادی از سیم های رنگی را می چشم.
دارم توقع نداشتن را به معنی مطلق اش می فهمم.
دارم لذت بردن از زندگی کردن با خودم را در بطن زندگی اجتماعی می فهمم.
تنهایی دیگر "محصول انتظارات برآورده نشده و نا سپاسی ها و درک نشدن از اطرافیان" نیست.
شلاق سیمی لطفی که دارد این است که دردش فیل بیدار کن است!
(۴)
تق ... تق ... تق ...
تق ... تق ...
تق ...
...
(۵)
بی تاب سیم آخر ام ...
جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ...