این روزها به سبک جدیدی از زندگی فکر می کنم.

صبح زود از خواب بیدار می شوی، به خودت می رسی، همین طور که بچه ها دارند صبحانه می خورند کیک را از توی فر در می آوری. بعد یکی یکی موهای دخترها رو در حالی که آی آی می کنند برس می زنی و می بندی و سنجاق می زنی، دماغ پسرها رو می گیری و زیپ شلوارشونو می کشی بالا، پوشک جوجو رو عوض می کنی و تر و فرز حاضر می شوی و نهاری که دیشب پخته بودی را با کیک بر می داری و  ...

جلوی یک پارک نگه می داری، ضبط را خاموش می کنی و در ماشین بزرگ ات رو باز می کنی، هر چی صبر می کنی که قطار بچه های جیغ جیغو که سرخوش از ماشین می پرن پایین تموم بشه می بینی که تمومی نداره....

بر می گردی خونه و شام می گذاری و می روی سراغ تابلویت، یا یادداشت هایت و به ناشر تلفن می زنی تا مطمئن شوی حق الزحمه ات را به حسابت ریخته اند یا نه. بعد با بچه ها می شینی نقشه شیطنت بار و هیجان آور جدیدی را برای غافل گیر کردن آقای خونه می کشی...

از قسمت ورود آقای خونه به خونه تا خروج اش در صبح هم خصوصی است!