حسن جنگ این بود که دیمی بزرگ شدم و باعث شد مامان های زیادی پیدا کنم...

"برای مامان که مامان به من هدیه اش داد..."

 

************

چند روز پیش مامان تلفن کرد و از نقاش و کارگرهای لوله کش و باغبان و سرایدار و دکتر قلب "حاجی" گله کرد و این که بچه های "حاجی" سرشان به کارشان گرم است و خودش مانده دست تنها و کمردرد امان اش را بریده است و یک بار توی باغ حالش به هم خورده و حاجی دیگه هوش و حواس اش را از دست داده و ای کاش بین این آدم های غریبه تنها نمی ماند و کاش مامان اش زنده بود و یک دفعه بغضش ترکید...

بغض کردم و گفت دختر من می شوی؟

************

تلفن کرد و گفت می آیی با مامان برویم مشهد؟ گفتم هر چی مامان جونم بگه بذار به مامان هم بگم. گفت باشه. از مشهد تلفن کردند و گفتند می خواهیم بیاییم و به مامان اخم کردم. گفت به مامان بگو انگار نمی شود که بیاییم ... گفتم دختر رو حرف مامانش حرف نمی زنه. گفت دختر رو حرف مامانش حرف نمی زنه. من توان اش رو ندارم بهش بگم دختر!

************

گفت اگه من بازنشسته بشوم می آیی جشن بگیریم؟ گفتم آخ جون جشن گفت به مامان هم می گوییم غلط کردی اگه جوک واسه ترک ها بسازی و اون روز تعریف کنی. گفتم فقط اصفهانی! گفت آره گفت به کارگر حاجی هم می گم استخر رو تمیز کنه بچه ها بروند تویش شنا کنن. همکارها رو هم می گوییم بیان. گفتم نمی تونی بهشون بگی که به میوه ها دست نزنن چون حاجی راضی نیست. گفت به درک...

************

گفتم مامان ها با هم بروند مکه چه شود. مامان گفت بی دخترهاشون خوش نمی گذرد. مامان گفت تازه از دست دخترهاشون یه نفس راحت می کشند. گفتم دعواتون نشود؟ گفتند فضولی موقوف!

************

مامان گفت حسرت دارد به خدا. من اگه یک روز بمیرم کدوم تون هر شب جمعه از اون سر تهرون می کوبین این سر تهرون بیایین سر خاک ام؟هان؟ اونم نه سال های اول! بعد از سی سال! چیزی نگفتم. گفت از مامان ات یاد بگیر. هر روز قبل از این که بیاد سر کار صبح ها از اون سر تهرون می کوبد این سر تهرون که برود پیش مامان اش.

************

مامان گفت به مامان تلفن کن. انگار زودتر از مشهد برگشته است. واسه خاطر حاجی. گفتم احوال مامان؟ گفت نیومدی تو قطار برقصیم که. گفتم تقصیر مامان است. گفت بیچاره مامان. گفتم این جوری حرف نزن. گفت از دست باباها و بچه های باباها. گفتم منو دعا کردی؟ گفت حالا که تو نیومدی چغلی تو کردم به امام رضا که من زودی بیام برات جشن بگیرم برقصم. گفتم مامان ... گفت چه فایده؟ تو که دختر مامان بی بابا نمی شوی. شوهرت چی می گوید؟ گفتم غلط کرده است. گفت دختر رو حرف شوهرش حرف نمی زند. مثل مامان اش...

************

گفتم مامان گفته دختر رو حرف شوهرش حرف نمی زند. مامان گفت غلط کرده است. چند بار بهش گفتم از بی بچگی ات دارن سو استفاده می کنن. گفتم من دخترشم. گفت پاشو برو پیش اش. دوباره حالش به هم خورده است ...