دیدم بر خلاف هر روز نیستی و هر چه منتظر شدم نیامدی.

مرد دیگری آمد و کیف ام را هل داد عقب و فنجان را گذاشت بدون قاشق کوچک...

امروز هم دیدم نیستی و هر چه منتظر شدم نیامدی.

آخر طاقت نیاوردم و آمدم دم اتاقت و همین طور مات ماندم.

آقای جعفری عزیز!

بزرگ ترین مرد محل کار من!

تاب آوردنی نیست اما برایت آرزویش می کنم برای ادامه دادن ات بدون حس کردن گرمی ظاهری دست های مادرت...

صبور باشی ...

صبور ...