حس مي كنم زنانگي ام جايي در ميان روزمرگي ها يا اتفاقات گم شده است...

حتي اگر بگويي

موقع عصبانيت جذاب تر مي شوم.

گريه زيباترم مي كند.

عاشق خروش ها و آسمان و زمين به هم رساندن هايم هستي.

دلت مي خواهد نگرانم كني تا چشمهايم برق بزنند.

يا آنقدر خسته شوم كه گردنت را چنگ بزنم و خودم را در آغوش تو محكم، قايم كنم.

و سكوت كنم و يا برايت ساده حرف نزنم تا تو از باز كردن معماهايم لذت ببري...

 

حتي اگر اين ها را بگويي

باز هم مي گويم كه زنانگي ام را گم كرده ام و نمي دانم كجا!

 

چون وقتي مي روم زير باران و با ترديد صورتم را مي گيرم سمت آسمان هيچ حس خاصي پيدا نمي كنم.

چون وقتي مي روم كوه ساكت مي شوم.

چون خنده هايم بي صدا شده است.

چون گريه هايم بي صدا شده است.

چون نحسي كردن بچه هاي كوچك كلافه ام مي كند.

چون فال نمي گيرم.

چون اگر تو دستت را ناغافل به قابلمه غذا بچسبانی یا با کاتر ات ببری فقط نگاه ات مي كنم.

چون گوش هايم چيزي نمي شنود و چشم هايم چيزي نمي بيند و روحم چيزي را حس نمي كند.

چون لجوجانه از تو نمي خواهم كه كمكم كني پيدايش كنم اين زنانگي از دست رفته را...

 

ولي تو

در سكوت به چايي خوردن ات با من ادامه بده.

رفتار آرام و متين ام را تحمل كن.

و نگران و خسته ام كن...

با حضورت!

 

يادم نمي آيد كه از كي گوش هايم تصميم به كر شدن گرفتن و چشم هايم تصميم به كوري

و براي تحمل درد و زخم هاي چركين كهنه آمپول بي حسي برايم تجويز كردند.

 

ولي تو

همين جا كنارم بمان!

و براي ديده شدن فرياد كردني هايت در نگاهت، شانه هايم را محكم تكان بده.

سرم داد بكش!

و به من سيلي بزن...

 

زنانگي ام پر قدرت و با شور و هيجان زياد و خنده هاي پر صدا و آغوشي گرم باز خواهد گشت...

شك نكن!