نارنگی
باران پائیزی نم نمک می آمد...
با هم رفتیم توی پارک و روی نیمکتی نشستیم.
مدتی به سکوت گذشت...
حواسش رفته بود به کلاغ هایی که بی امان توی آسمان می چرخیدند و سر و صدا راه انداخته بودند.
پارک خلوت بود.
از کیفم نارنگی ای در آوردم و آن را پوست کردم و از وسط نصف.
گرفت.
گفت خب؟
گفت دیگه؟
گفت دست رو بد جایی گذاشتی و داری فشار می دهی! می دونستی؟
گفت می دونی که آدمی نیستم که با شنیدن اولین جوابت بخواهم آن را بگذارم به حساب ناز کردن. می گذارم و می روم.
گفت هوم؟
بلند شد و رفت.
نارنگی نصفه ای روی سرازیری آسفالت پارک قل می خورد...
نارنگی توی دستم گریه می کرد...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت ۴:۴۱ ب.ظ توسط خاتون
جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ...