باران پائیزی نم نمک می آمد...

با هم رفتیم توی پارک و روی نیمکتی نشستیم.

مدتی به سکوت گذشت...

حواسش رفته بود به کلاغ هایی که بی امان توی آسمان می چرخیدند و سر و صدا راه انداخته بودند.

پارک خلوت بود.

از کیفم نارنگی ای در آوردم و آن را پوست کردم و از وسط نصف.

 گرفت.

گفت خب؟

گفت دیگه؟

گفت دست رو بد جایی گذاشتی و داری فشار می دهی! می دونستی؟

گفت می دونی که آدمی نیستم که با شنیدن اولین جوابت بخواهم آن را بگذارم به حساب ناز کردن. می گذارم و می روم.

گفت هوم؟

بلند شد و رفت.

نارنگی نصفه ای روی سرازیری آسفالت پارک قل می خورد...

نارنگی توی دستم گریه می کرد...