غول ها
مهم نیست که در تاکسی ای بنشینی که راننده اش رکیک ترین فحش ها را بدهد یا با قماش خودت بحث های فلسفی نشخوار کنی یا هجده سال سر کلاس درس آدم های مختلفی نشسته باشی یا دور در کرده باشی از صرف و نحو عربی گرفته تا نحوه کهنه عوض کردن بچه و قانون اساسی و طراحی پرتره و اتحاد چاق و لاغر و فنل فتالئین و صادرات سوئد و حکومت صفویان و بدمینتون و مدار چشمک زن ۴ ترانزیستوره و خواص مواد و انقلاب اسلامی و اندیشه های فروید و کوانتوم و فلسفه و موسیقی و نانوتکنولوژی ...
یا مثلا دلت بخواهد روزی ۲ بار با ده تومان خودتو تو میدون هفت تیر پیش پیرمرد سفیدپوش کنار مانتوفروشی وزن کنی یا بروی مدرسه و شروع کنی بچه ها را نصیحت کنی و حرفهای قلمبه برایشان بزنی یا اینکه با همه ادعاهایت حق انتخاب را از دیگران بگیری یا بیازاری یا بیازارنت یا بروی سگ مستی یا مکه یا همه پول هایت را ماه اول صرف ولگردی کنی و ماه دوم خودت را با سی دی و کتاب خفه کنی یا توی محل کارت سر به سر بقیه بگذاری یا به پر و بالت بپیچند یا مجبور باشی توی تاکسی یا اتوبوس چهل و پنج دقیقه به نوار تکراری درد دل بغل دستی ات با لبخند و صبر گوش بدهی یا در مقابل حرفهای و یا کارهای احمقانه و خلاف میل ات خفه خوان بگیری یا مجبور باشی در سکوت تحمل کنی...
یا ۱۸ ساعت مداوم توی اینترنت عین دیوانه ها بگردی و بخوانی و بحث کنی و بنویسی یا یک مدت بروی تو خط یوگا یا هر هفته بروی کوه یا سر از حوزه در بیاوری و بعد تاریخ ادیان یا بخواهی پول در بیاوری که فقط بدهی اش به یکی یا جمع کنی واسه خرید یک جیپ آهو برای پریدن روی جدول های محدودکننده جاده ها با دو چرخ یا به جایی برسی که مجبور شوی مشکلات ات را برای یک عابر ناشناس تعریف کنی یا خودت را برای شرکت در میتینگ آمفی تاتر دانشگاه تکه پاره کنی یا مخفیانه هر شب بروی با ماشین رو به روی در خانه کس دیگری و منتظر بمانی بی حرفی ....
یا عزیزانت را از دست بدهی یا آدم های جدیدی را پیدا کنی یا شبانه ناشناسی از دنیای مجازی یاری ات کند یا پوستر به دست از ایده هایت هواداری کنی و رای بدهی و بی بی سی نیوز و سی ان ان را سرویس کنی یا دست بچه ها را بگیری و ببری پارک ملت کیم عروسکی بخوری و با هم نقاشی بکشید یا دماغ آویزان دخترت را پاک کنی یا بروی خانه مامانت و خیلی چیزها را از نگاه تیزبینش قایم کنی یا قبل از رفتن سر کلاس درس تمام خودت را قورت بدهی و سرخوش بخندی...
یا یک مدت بروی پزشکی قانونی یا بروی جایی که تایپیست شوی و فرم مشخصات اختصاصی را بخوانی یا سوار یک ماشین مشکوک شوی یا یک دفعه سر از یک امامزاده در بیاوری یا به سرت بزند و با بچه های دانشکده بروی کهریزک یا شبانه بروی سفر یا بدت نیاید بی قیدانه با آدم ها برخورد کنی و به چند نفری خیانت کنی یا سرت را در هر سطل آشغال تعارف شده ای فرو کنی و بو بکشی یا بروی تو راسته سنگ تراش های شوش یا جاده بهشت زهرا و گریه کنی یا میثم که آخر هفته از بابایش بعضی کارها را یاد گرفته بود را به حد مرگ در حیاط شبانه روزی دوازده فروردین بزنی...
دانشمند شوی ... خلبان رویاهای دور و دراز شوی... بابا شوی یا مامان ....باشی یا نباشی ... چیزی بشوی یا نشوی .... در فرازها و فرودها ...
حتی مهم نیست که کجا به دنیا آمده باشی و فرآیند تربیتی تو چه مسیری داشته یا پدر و مادرت چه کسانی بوده اند و کجا مدرسه می رفته ای و چقدر پول توجیبی می گرفته ای و چه دانشگاهی رفته ای و کجا کار می کرده ای و با کی ها می پریده ای؟ و یا حتی با چه کسی ازدواج کرده ای...
به قدرت بشر ایمان پیدا کرده ام. بشر غول بزرگی و عجیبی است که می تواند همه اینها را خراب کند و کماکان ساز خودش را بزند. بی چشم و رویی... لجبازی ... غرور ... ادعا ... هر چه که هست یا می خواهد باشد.
اما هنوز قدرت انکارناپذیر آن هایی که فراتر و همین جا بالای سر بشر نوشته شده است وجود دارد! « مهم نیست که در تاکسی ای نشسته باشی که راننده اش بلد باشد فحش بدهد و ...»
همه آدم هایی که نه خیلی دور که همین دور و بر راه می روند و می آیند و می روند و از کنار هم می گذرند غول های بزرگی به اسم " معلم" اند.
در جنگ نفس گیر و بی امان قدرت ها برگ برنده اصلی حیاتی درست و اغواکننده دست کدام گلادیاتور خواهد بود؟
معلمان عزیز من روزتان مبارک!!!!
جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ...