این روزها باران های زندگی دارد بی امان می بارد روی سر و کول ام، به خیال این که باران تو برود لای قطره های مهیب اش گور و گم شود یا تبخیر شود یا اصلا تیزی چتر بزرگ سیاهم فرو برود توی چشمش و پوست بی احساس پلاستیکی اش، سرد و یکنواخت پس شان بزند توی صورتت ... یا اصلا بلکه شاخ کله خری ام را بشکند و عوض جفتک چارکش توی هوای استخوان سوز با اردنگی بفرستدم خانه کنار شومینه یله بشوم روی مبل و سوپ قارچ را داغ داغ سر بکشم ...

به آن جایت هم نباشد که علامت ماه تولدت هم آب باشد و اصلا تا وقتی که آب تصفیه شده هست کدام احمقی دهانش را رو به آسمان باز می کند یا مثلا بارانی پانصد یورویی اش را به ف.ا.ک فنا می دهد ...

این روزها زندگی بی امان می بارد

گرگ ها می بارند

مدارها می بارند

گزارش های سالانه می بارند

جلسه ها می بارند

روزها و شب ها می بارند

آخرهفته ها می بارند

بدمینتون، قبض های پرداخت نشده، پس اندازبانک، تعطیلات، مهمانی ها، آدم ها، مینی ژوب ها، تعمیرگاه ماشین، پوزیشن شغلی بعدی ، اسکایپ و خانواده، هواپیما، پول ها، فاصله ها، پاسپورت، آپارتمان، پای لنگ زندگی و بی طبلی ها می بارند ... دقیق و منظم ... بی امان ... و تو در بارانی پانصد یورویی خاکستری ات خیس می شوی و ربطی هم به مارک و بزرگی چتر توی دستت ندارد ... توی قبرستان زندگی ... و دل سرمازده ات به رویای ماسیده ای زل زده است که در آن چتر سیاه و بارانی خاکستری پرت می شوند توی خاک های خیس قبرستان و آفتاب باران گرم تو تمام آن تراژدی ها را تبخیر می کند ...

سرت می افتد روی شانه چپ ات ... نزدیک ترین فاصله برای بوییدن گلی که انگار همان نزدیکی روییده است ...

با یک عوضی بی شعور دعوایت شده است و صدایتان رفته است بالا ... بهش می گویی کثافت .... دل به خودش می آید و با نگاهی تار در آن هوای خاکستری دنبال سرخی می گردد ... قطره اشکی سر می خورد و فرو می چکد ...

ببار برایم: رضا یزدانی