حضرت علی اصغر (ع)
پیرمرد پالتوی سرخابی می پوشد و کش ریش اش را پشت گوش اش می برد. متکای بزرگ را از زیر روی کمربندش مرتب می کند و چند بار به چپ و راست می چرخاند. کلاه را تا روی ابروهاش پایین می کشد و در حالی که پوتین هایش را لخ و لخ روی زمین می کشد چند تا خرت و خورت باقیمانده را از روی تخت و میز جمع میکند و می ریزد توی کیسه. شیشه ودکا قل می خورد روی میز و تالاپی می افتد روی قالیچه کنار شومینه. پ پ پ پ پووووو آآآآآآآآآآ شیییییییییییییتتتتتتتتتتتت!!! هیزم ها جرق و جوروق صدا می کنند. آروغ بلندی می زند و کیسه را می اندازد پشت اش. صدای پارس سگ ها از دور می آید ....
*****************
بچه توي بغل زن به هيچ راهي آرام نمي گيرد! ماشين ها همينطور توي ترافيك هستند. سر مي چرخانم و سمت راست خيابان را مي بينم كه هنوز حسينيه دارد شير داغ پخش مي كند. تن بعضي از بچه ها لباس عربي كرده اند امروز. فكري مثل برق توي ذهنم مي جهد. به راننده مي گويم آقا چند لحظه صبر مي كنيد من الان برميگردم. پ پ پ وووووف ف ف ف ف فيييييييي مي كند و مي گويد تو ترافيك كجا را دارم بروم خانوم؟ اي به قبرشون بخندن!!!! جلدي مي پرم پايين سمت پياده رو و چهار تا ليوان شير داغ را به زحمت مياورم سمت ماشين. زن در را برايم باز مي كند از داخل. یکی از لیوان ها را می دهم بهش. می گیرد و تشکر می کند. راننده هنوز دارد فحش مي دهد به قبر همه شان. می گیرم طرف راننده و مرد جلويي كه يقه پالتويش را بالا كشيده. نمي گيرد. مرد جلويي هم رويش را مي كند اون طرف و مي گويد زهرمار هم از دست اين فلان فلان شده هاي چيييييييييييپ پ پ پ نمي خورم چه برسد به نذري ... زن يكي ديگر از ليوان ها را ازم مي گيرد و سر مي كشد. من هم دو تاي ديگر را. بچه با ليوان توي دستش بازي مي كند. گريه اش بند آمده است. راننده و مرد جلويي اين ور ماشين فحش شان گل انداخته است. آن ور ماشين من و زن آرام ايم ...
*****************
رسم اش است! قبیله به قبیله فرق می کند! یا بگیری فرهنگ به فرهنگ! خاک به خاک! مرز به مرز! خط به خط! عجب به این آدما! دو وجب كره زمین رو خط خطی می کنند و حصار کشی! ما این ور! تو اون ور! ... ولی خب کل اش این است که الان وقتی است که همه می ریزند وسط میدون شهر و سوت بلبلی می زنند. آقا لک لک ها کیسه به نوک راه می افتند شهر به شهر ... قبیله به قبیله ... و از توی دودکش خونه ها بچه را می اندازند پایین. بقیه بچه ها جیغ بکشند از هیجان... بزن و بگوب. ... خنده... سرخوشي .... مستي ...
خب داستان قبیله به قبیله فرق می کند! یا بگیری فرهنگ به فرهنگ!خاک به خاک! مرز به مرز! خط به خط! عجب به این آدما! دو وجب كره زمین رو خط خطی می کنند و حصار کشی! ما این ور! تو اون ور!... توی خاک من خیلی قبیله ها هستند که بچه توی کیسه رو وارسی می کنند و اگر دختر باشد همانجا چال اش می کنند! البته نه اینکه بگی کف چوبی خانه را در بیاورند یا سنگ های مرمر را بشکنند! شومینه و دودکشی در کار نیست! اینجا تا چشم کار می کند بیابان است و بیابان! خانه و قبرستان همینجاست! با یکی دو قدم فاصله ... و قبيله من با همه قبيله هاي روي دو وجب كره زمين فرق مي كند....
همه بچه ها مي دانند كه تمام اينها داستان هاي شيرين فرهنگ شان است و فرهنگ به فرهنگ، خاك به خاك ، مرز به مرز فرق مي كند. ولي داستان هديه خدا همه جا يكسان است. داستان تولد فرزند ...
من هم يكي از بچه هايي بودم كه خدا به پدرم هديه داد و پدرم مثل همه پدرهاي دنيا خوشحال شد و متبسم به مادر نگريست. لبخند روي چهره مادر پررنگ تر شد ...
*****************
نيمه شب است. غزه به خاك و خون كشيده شده است. كار تلويزيون شده اين كه برود توي صورت بچه هاي گريان يا زخمي يا مرده ... رافائل نادال و كاسياس مي نشينند جلوي دوربين و مي گويند با ديدن اين تصاوير شرم شان مي شود! ترجيح مي دهند آن طرف باشند! در غزه! حالشان به هم مي خورد كه بروند پيش این طرفي ها و وسط ميدان و براي كريسمس هورا بكشند و دست بيندازند گردن بچه هايشان و پيش بابانوئل عكس يادگاري بيندازند ...
*****************
نيمه شب است. امام حجت را تمام مي كند. همه مي گريند و زيربار نمي روند. آن ها را به كودكان شان سوگند مي دهد كه تا قبل از ظهر فردا يتيم خواهند شد. برنمي گردند! كودكان شان را هم پيش مي آورند ... همه بر سر قرباني كردن تمام زندگي شان با همديگر مسابقه گذاشته اند ... فرشته هاي كوچك بهشتي از شرم ساري ميهمانان جديد سر به زير مي نهند و بال هاي لرزان شان را جمع مي كنند ... و چقدر بهشت خدا فراخ است ...
*****************
نيمه شب است. وسط ميدان تاريك است. همه آدم هاي توي ميدان چه اين طرفي هاي ميدان و چه آن طرفي ها در تاريكي ساكت اند و منتظر. ناگهان صدايي سكوت را مي شكند و بعد از آن ميدان روشن مي شود. آن قدر كه چشم، چشم را در نور نمي بيند. و بعد صداي هلهله و فرياد همه جا را پر مي كند. اين طرفي ها و آن طرفي هاي ميدان مستانه فرياد مي كشند ... بچه ها سرخوش از شادي دور و بري ها مي خندند ... عيد شده است! عيد ميلادي ... برق فلاش دوربين همه جا را پر مي كند ... بابانوئل آروغ مي زند ...
*****************
وسط ظهر است اما ميدان رزم غبارآلود و خاكستري. همه آدم ها توي ميدان اند. اين طرفي ها در تاريكي و هلهله و مستي و آن طرفي ها در نور و سكوت و بغض و آه .... و همه منتظر ...
پدر نگاهش را از آن طرفي ها به سمت آسمان مي چرخاند و آهي مي كشد. كاش آيه لا اكراه في الدين نازل نمي شد يا عطش پدر براي في الدين را كسي بود كه سيراب كند. دستي به گونه هاي پدر مي كشم كه او را به خنده بياورم ...
ناگهان صدايي سكوت را مي شكند و بعد از آن ميدان تاريك و در هم پيچيده مي شود. آن قدر كه چشم، چشم را در ظلمات نمي بيند... و بعد صداي هلهله و فرياد همه جا را پر مي كند. اين طرفي ها مستانه قهقهه مي زنند و آن طرفي ها را نشان مي دهند و تبريك مي گويند. بچه هايشان از سرخوشي و شادي دور و بري ها در خيمه ها مي خندند ... عيد شده است! عيد اين طرفي ها مبارك!
و آن طرفي ها ....
اين طرفي ها سكه هاي طلا را روي سر يكديگر مي ريزند ...
آن طرفي ها ...
برق شمشير ها و سرنيزه ها همه جا را پر مي كند ...
پدر چیزی را به سمت آسمان پرتاب می کند ...
...
..
.
در لطيف ترين آغوشي كه تو را نرم نرمك به سمت ابرها مي برد، در آغوش فرشته اي كوچك كه بال هايش لحظه به لحظه خون آلودتر مي شود، اشك هايت آرام آرام فرو مي چكند... وجود تو باعث شد كه آن طرفي ها سينه شان را بدهند جلو و گستاخانه بايستند مقابل پدر و عيد بگيرند ... كاش پدر خنده بچه هايشان را نمي ديد ... كاش پدر كر بود و نمي شنيد ... كاش نبودي ... كاش نبودي ...
كاش خدا من را جلوي پدر شرمنده نمي كرد ...
كاش خدا هديه اش را به پدرم در بهشت مي داد نه در خاك اين سرزمين ...
كه انگار هر چه اين دو وجب خاك كره زمين را خط خطي كنند و مرز مرز، قبيله قبيله، فرهنگ فرهنگ، باز هم داستان يكسان است ...
جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ...