ندارد؟

دارد!

نوستالوژی مکان های قدیمی تو را مثل تیر پرت می کنند و تنها چیزی را که به یادت نمی آورند خواسته های قلبی ات است و تصویر فقط اوست و اوست ...

حتی اگر مداح وسط اشعار شروع کند پای تو را بکشد وسط ماجرا و سی سی های اشک ات را برایت حساب کند انگار دستی می آید و گوش هایت را می گیرد تا کر شوی و فقط تصویر او را ببینی و این مکانیزم غیر ارادی است. باور کن!

دارد. نوستالوژی دارد. مثل یک کروماتوگراف دقیق که تمام خرافات ها و خزعبلات اطراف داستان را برایت با حوصله جدا می کند و اول از همه "من" های مغرور و سرکش تو را.

پرت می شوی وسط بیابان و تمام چشم می شوی و تمام گوش و تمام حس و تاب نمی آوری حتی لحظه ای را از بی طاقتی و از شرم ... شرم از بی مقداری خود برای این همه فداکاری به خاطر توی بی مقدار ...

و بلد نیستی که بفهمی چه ها به تو داد و به دل ات این داستان و چه "ابله" ای که ندیدی یا کم مقدار شمردی شان!

در آن جا همه چیز محک بود و محک و لازم نیست صحنه های شهادت را پررنگ تر کنیم برای احساساتی شدن یا اشک ریختن. تکان دهنده اند محک ها. که هر وقت زیارت عاشورا را بگیریم دستمان دیگر نمی توانیم با خیال راحت بنشینیم و خط قرمز ها را ترسیم کنیم و خوش و خرم آن طرفی ها را لعن کنیم و این طرفی ها را دوست شماریم و خودمان این وسط فراموش شده ایم که این طرفیم یا آن طرف و محک ها نشان می دهند که خط نه قرمز که نامرئی است و نه کلفت که به باریکی یک مو و داستان سخت تر و پیچیده تر از این حرف هاست ... و هر سال محکی تازه کشف می کنی ...

 

****************

لحظات آخر است. هراس دارند به نزدیک شدن که ببینند کار حسین تمام شده است یا نه. رذلی آخرین حیله را به عنوان محک فریاد می کشد:« به خیمه ها حمله کنید و جامه بر زنان بدرید ...»

حسین آهی از سینه برمی آورد و از جای برمی خیزد ...

 

از محرم ممنونم که ارزش جامه ای که انتخاب کرده ام را بیش از پیش به من نشان داد.

خدایا!

به خاطر تمام ارزش ها و نعمت های خوبی که به ما داده ای از تو ممنونم!

خدایا!

غبارهای جهل و غرور را از پیش روی دیدگان و ذهن های سرکش مان بزدای و بینش درست را به ما ارزانی کن!

خدایا!

ارزش های خوب عطا شده ات بر ما را از ما مگیر و توان حفظ شان را به ما ببخش و صبر و بخشش بر استهزا کنندگانش را ...

خدایا!

دمادم محک مان بزن!