"سياه"

انگار نه انگار. نه پارچه سياهي و نه پرچمي. انگار محرم يادش رفته بيايد اين ور شهر يا اين ور شهر يادش رفته برود توي محرم و سرت آن قدر اين روزها شلوغ است كه وقت نمي كني حتي بهانه اي جور كني كه بروي آن ور شهر و به بهانه سياهي در و ديوار هم كه شده دل ات يادش بيفتد كه سياه پوش شود و كاش مي شد شهر را كج كرد تا سياهي هاي آن ور شهر كمي شره كنند اين ور شهر و گيج هايي مثل تو هم بيايند تو باغ و تي شرت سرمه اي ات هم توي سبد رخت چرك هاست و از خودت به خاطر همه اين دلايل بدت مي آيد ...

 

"ماهي"

دل ام شده مثل ماهي بدون فلس و ليز مي خورد در روزمرگي ها از روزمرگي ها و در اين روزها و از نگاه "او".

بچه هاي كلاس شيش ساله فردا لباس سياهاتونو بپوشين. طبل و سنج و زنجيرهاتونم بيارين. برنامه داريم. خانوم خانوم مي شه دخترام بيارن؟چه خبره خانوم اينجا گامب گامب دام دام راه انداختند اين توله ها با اين طبل و سنج ها؟ مهدكودك من است اينجا يا تكيه مسگر ها؟

آخ خ خ ... مامان يادم رفت برگشتنه از دانشگاه بروم لاله زار واسه خريد آزمايش هام. من رفتم! پينوكيو از گوشه اتاق دهانش را برايم كج مي كند...

دوستان صاحب سبک و صاحب زبان و صاحب قلم!

امشب ميزگرد علمي آناليز صداهاي نخراشيده و نتراشيده از پشت اكوهاي دسته هاي عزاداري و آسيب شناختي مداحي هاي اوپ ديس اوپ ديس دار و دسته هاي پوز زن و دامن زن مشكلات ترافيك شهري جهت حفظ و احياي نقش خود به عنوان جلوگيري از آلوده شدن اين واقعه از تحريف توسط يك مشت بزمجه را داريم...

 ابتدايي كه مي رفتيم امامزاده اهل علي يا سادات اخوی. راهنمايي هم كه كتاب تحريف هاي مطهري را خوانديم و دبيرستان شديم هم ابتدايي و هم راهنمايي و حالا هم شده ايم ماهي بي فلس و ماهي هاي اين صاحبان گيركرده اند توي میزگرد تخصصی. ريش هم نداریم كه بهش بخنديم....

 

"مي خواهم گير كنم در ترافيك!"

گير كرده ام توي ترافيك هفده شهريور نزديك دروازه دولاب و به پر سفيد بالاي علم دسته در سياهي شب خيره شده ام.

سرچشمه اي ها انگار زودتر بيرون آمده بودند و ماشين ها قفل نبودند آنجا. صداي طبل ها و سنج ها و شعرهاي قديمي با حنجره اي قديمي تر تو را پرت مي كند وسط حياط امامزاده اهل علي توي بغل عزيز كه هر سال اين موقع كه مي شد مي گفت بلوز سياهه ات رو بپوش بريم مجلس پدرم... سرم را مي اندازم پايين و چادر را پس می زنم و به مانتوي سرمه اي ام خيره مي شوم... ماشين را خاموش مي كنم...

 مرد سياه پوش تقه اي به شيشه مي زند و سيني چاي را نشانم مي دهد ... دستي به گونه ام مي كشم و شيشه را مي آورم پايين ... چشم هايم را مي بندم و تصوير او در مقابلم پر رنگ و كمرنگ مي شود و صفحات منتهي الامال و چيزي دلم را چنگ مي زند ...

ترم يكي ها معروفند به اين كه كارت دانشجويي به دست حتي بروند بقالي براي شير دولتي ثبت نام كنند از سر پز بازي يا اوسكولي و سر راه هم بروند براي حج دانشجويي با قرعه كشي و روز تولدت تاسوعا معلوم نشد كه چطور شد صبحي يك دفعه براي اولين بار سر از دروازه دولاب درآوردي و آن جا ... و زياد هم طول نكشيد حضورت آن جا ... و زياد هم طول نكشيد تا حالي ات كند كه حتي اگر از وقتي كه يادت مي آمد توي منچ و مارپله هم تاس خوش شانسي تو هميشه يا يك مي آورد يا دو، همه چيز دست اوس كريم است نه دست كارت دانشجويي يا تاس و ياد بقيع مي افتم و احرام سفيد در سياهي شب و كسي درونم جيغ مي كشد و تاب نمي آورم و چشم باز مي كنم و به چاي  توي دستم در تاريكي خيره مي شوم كه از آن بالا قطره اي در آن می افتد و تصویر لرزان تو روی آن گم می شود...

 

"تولد"

خرس گنده ديگه بزرگ شده. تولد مي خواهد چي كار؟ اصلا مي خواهم بروم بشينم كف آسفالت هاي خيابون فرعي توي دروازه دولاب! شهر را دارند سر و ته مي كنند واسه شره كردن. رو به روي پارك قيطريه. خيابان قيطريه جنوبي. كوچه دلاويز. ساعت شيش تا هشت صبح. سخنراني نوه آقاي خويي.

 

"ساحل"

ماهي زبر و خاردار و پرفلس دل بايد بشود ماهي بي فلس و آرام و لطيف تا ليز بخورد از دنيا و گير كند در نگاه تو ...

خاردارها گير مي كنند در ترافيك. كسي برس پرميخ دارد؟

 

- كجا بودي تا حالا؟

+ لاله زار بسته بود. گير كرده بودم توي ترافيك ...

 

...

..

.