1. سال به سال فرق می کند. شکل اش. مفهوم اش. تفکراتی که راجع به اش وجود دارد. وبلاگ ها و سایت های مختلف را که میگردی می بینی که هر کس از دریچه نگاهی که دوست داشته به آن نگاه کرده است. این به خودی خود بد نیست. اما مشکل از آنجا شروع می شود که برای قبولاندن دیدگاه خودشان به جای دلیل و منطق آوردن دیدگاه های دیگر را می کوبانند. اکثرا اهل جدل شده ایم به جای مباحثه. عادت کرده ایم که هر موضوع با ربط و بی ربطی را بچسبانیم به هم تا مثلا زور حرفمان را بیشتر کنیم اما بگویی برای حرف هایمان و افکارمان در آن موضوع چقدر خوانده ایم، تحقیق علمی کرده ایم، وقت گذاشته ایم، اصولی جلو رفته ایم و با استراتژی، عین بز اخفش لال مونی می گیریم! فقط همه چیز را له کنیم تا خودمان بایستیم نوک قله تا همه ببیننمان!!!! بیچاره امام حسین این وسط که اینقدر خوراک ما روشنفکر ها شده است! اهل مباحثه نیستیم و نیازی نمی بینیم که یاد بگیریمش. غرورمان هم اجازه نمی دهد جدل ها را تمام کنیم. کاش این محرم هر چه زودتر گورش را گم کند و برود پی کارش تا یک سوژه دیگه واسه نشخوارکردن ما روشنفکر جماعت آپ دیت شود!!! آقا عجب الاغ هایی شده ایم...


2. عصر است. کنار میدان قدس ایستاده ام و ذهنم خسته است. سوار تاکسی می شوم. پسری که جلو نشسته مشکی پوشیده. مثل راننده. راننده دارد با موبایل حرف می زند. فحش می دهد. شیشه پنجره را می دهد پایین و تف می کند. گوشی را قطع می کند و به پسر می گوید: « دختره...!!! ....( پشیمون شدم بقیه شو نمی گم) » پسر زیر لب چیزی می گوید و دستش را توی هوا تکان می دهد و رویش را بر می گرداند. وسط های فرمانیه پیرمردی دست تکان می دهد. راننده پایش را روی ترمز می کوبد. پیرمرد با طمانینه سوار می شود و بلند می گوید: «سلام به پسرهای گلم!» راننده دنده عوض می کند:« علیک سلام» پسر کناری آرام جواب می دهد. درویش عصایش را کنارش جا به جا می کند و می گوید به به عجب برفی آمده است شماها اسکی نرفته اید هنوز؟ پسرها چیزی نمی گویند. نگاهم روی موها و ریش های یکدست سفید و لبخند او خیره مانده است. درویش دست توی جیبش می کند. رویش را بر می گرداند طرف من و بلندتر می گوید:« بیا دخترم، فقط همین یکی مانده است. توی حسینیه همه اش را دادم به جوونا!» پسرها ناخودآگاه بر می گردند. نگاهم روی پلاکی که اسم "الله" یک سمت و "و ان یکاد" سمت دیگر حک شده و روبرویم از انگشتان درویش تاب می خورند خشک می شود.
راننده می گوید: خب تعریف کن. اوضاع چطور است پدر؟

۳. پدر من کسی بود که به مرگ صبر مرد.... (امام سجاد)

۴ و ۵ و ۶. گفتنی نبودند

۷. می گویند امام حسین بر عکس بقیه اصلا سریش نیست. همه را رها می کند و آزاد آزاد می گذارد تا خودشان تصمیم بگیرند که بمانند یا بروند. خودش هم راهش را می کشد و می رود و بدون اینکه به عقیده کسی کاری داشته باشد همه را دوست دارد و می بخشد و می گذارد و می رود... شاید بهتر باشد تا محرم سال دیگه یک کنفرانسی میزگردی بحثی چیزی بگذاریم که اصلا ماندن یا رفتن و این چرت و پرت ها ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن را دارد یا نه؟ تحجر داری است که همه الان باهاش به راحتی کشته می شوند. موضوع بحث را بگذارند "دار" شاید ارزش وقت گذاشتن را داشته باشد...