اي بوك هاي درس هاي تخصصي اش را كه آورد و شروع كرد دونه دونه باز كردن و توضيح دادن هر كدومشون كه حداقل سيصد صفحه بودند، پيش خودم گفتم اي خداااا، باز گير يكي از اينايي افتادم كه دوست دارن معلم بازي دربيارن واسه طرف مقابلشون ... خواستم مچش را بگيرم. گفتم مي خواهم عكس استادتون رو ببينم ...

 

**********

 

چقدر دلم مي خواست سخنراني اين آقاهه را باشم. موضوعش را كه ديدم، يادم افتاد كه دور اسمش را هم خط كشيده بودم توي برنامه سخنراني ها. از جايش بلند شد و دوباره سرش را تكان داد كه يعني بيا. با افسوس نگاهي به تريبون انداختم و كَندم خودم را از روي صندلي.

گفت ببخشين خانوم دكتر وقتتونو مي گيرم. گفتم من دكتر نيستم. گفت پرزنتيشن منو بودين؟ گفتم متاسفانه از اواسط اش رسيدم آقاي ... ببخشين اسمتونو نمي دونم و نگفتم كه فقط اسلايد آخر را ديدم. انگار منتظر شنيدن يك همچين چيزي باشد، نشست روي اولين صندلي لابي و لب تاپ اش را در آورد و من وا رفتم. همين طور كه داشت روشنش مي كرد پرسيد شما مقاله هاتونو توي كدوم ژورنال ها سابميت كردين؟ با صدايي كه تقريبا از ته چاه درميامد و مثل آدامس خروسي هاي قديمي كشدار شده بود گفتم (...) و (...). گفت من مقاله هام فلان جا و فلان جا و فلان جا با ايمپكت فلان قدر هستند. ببخشين ويندوز من دير مياد بالا آخه چند گيگابايت اي بوك هاي گران قيمت روي كامپيوترمه. كتاب هاي دوران دانشجويي و كتاب هايي كه از كتابخانه استادم توي استراليا يواشكي كش رفته ام و اسكن شون كردم. صفحه به صفحه شونو ... راستي ايمپكت ژورنال هاتون چنده خانوم دكتر؟ و من پيش خودم گفتم اي خداااا ... خير سرم فرار كرده بودم از اين آت و آشغال ها ...

 

**********

 

تا ته اسلايدهايش را برايم پرزنت كرد. فاتحانه گفت يكي از عكس هاي شما عينا كپي يكي از عكس هاي توي اينترنت بود. خواب از سرم پريد. گفت مطمئنم. گفتم منظورتون عكس هاي ريويوو است؟ گفت نه عكس هاي اكسپريمنتال تون! و خنديد. پيش خودم گفتم همين كم مونده بود گير يكي از اين عقده اي ها بيفتم. حالي ازت بگيرم كه خودت نفهمي فك ات چطوري خرد شده است!

گفتم مي شه خواهش كنم نشونم بدين و فلش ام رو مثل سرنگ آلوده به ايدز زدم به لب تاپش ...

+ بَبببببببببووووووووووووو بَبببببببببوووووووووووو .....

همه آدم هاي توي لابي وحشت زده از جا پريدند ...

 

صداي لب تاپ را بست و آرام گفت: ميس خاتون! انگار تروجان دارين ...

 

چشم هايم را نازك كردم و ابروهام را دادم بالا و پرزنتيشن ام را آوردم. گفتم هر كجايش بود بگيد و اسلايد ها را دونه دونه رد كردم. ناگهان برگشتم و تيز نگاهش كردم:« شرط مي بنديم آقاي تگزاسي!» جا خورد. رويش را كرد طرف مانيتور و در حالي كه سعي مي كرد خنده اش را بخورد گفت شرط بندي حرومه ...

گفتم من سر تمام اي بوك هايي كه روي لب تاپ تونه حتي اونايي شو كه از كتابخونه استادتون يواشكي اسكن كردين شرط مي بندم!!

چيزي نگفت. يه دفعه گفت اين چيه؟

گفتم اين عكس دست دستكش به دست منه كه لوله آزمايش را گرفته.

گفت پس اين بك گراند تر و تميز چيه؟

گفتم كابينت هاي آزمايشگاه كه سرمه اي هستند ...

 

شرط را باخت ...

 

گفت عينك من شكسته است. بدون عينك گمراه شدم ...

گفتم هميشه حالم از اين جور مبارزه كردن برنده و بازنده به هم مي خورد و امروز ... پيش خودم گفتم البته.

 

سكوت كردم ...

 

در سكوت همه اي بوك ها را رايت زد ... فيلم هاي آموزشي اش را هم ... اسلايدهايي كه سر كلاس هاي درسش به دانشجوهايش نشان مي داد را هم ...

 

**********

 

تقريبا چيزي را از قلم ننداخت. از خودش گفت. از همه سختي هايي كه كشيده بود. پيش خودم گفتم اي خدااااا .... باز گير يكي از اينايي افتادم كه دنبال گوش شنوا و يه سطل آشغال براي استفراغ كردن تلخي هاشون مي گردن تا تخليه بشن و بعدش همه به خير و سلامت ....

گوشي ام زنگ اس ام اس اش درآمد. عين يك فرشته نجات برش داشتم و عذرخواهي كردم. به سرم زد الارم ساعت گوشي ام را فعال كنم.

 

گفت اجازه بدين سايت دانشگاهمونو نشونتون بدم فقط صبر كنين وايرلس اش را روشن كنم ... شما يه چيز نوك تيز دارين؟ ... نه لازم نيست و سنجاق كراواتش را درآورد. گفت راستي شما كه از كراوات بدتون نمياد؟ گفتم نه. اتفاقا من كراوات را خيلي دوست دارم.

 

گفت يه سوال خصوصي بپرسم؟ به نظر شما چرا خانوما اينقدر توي ايران زننده آرايش مي كنند؟ يادم مي افتد كه امروز صبح حتي وقت نكرده بودم صورتم را بشويم. دخترهاي اينجا مثل زن هاي اونجا آرايش مي كنند و زن هاي اينجا مثل ...

 

الارم گوشي ام صدايش درآمد. عذرخواهي كردم و شروع كردم با جوجو حرف زدن بعد گفتم گوشي بعد گفتم ببخشين آقاي تگزاسي،‌اگه اجازه بدين من برم. ممكنه صحبتم طول بكشه. خيلي خوشحال شدم از ديدنتون و قبل از اين كه بگذارم چيزي بگويد دور شدم ...

 

**********

 

خانم دكتر جوان و زن مسن كه انگار مادرش بود از در آمدند تو و نگاهي به ميزي كه سرش نشسته بودم انداختند و نزديك شدند.

گارسون پرسيد شما منتظر كسي هستيد؟

گفتم بله. رفته اند پيش غذا بياورند ...

لبخند زد و گفت البته.

 

انگار همين ديروز بود كه تا با پيش غذايم برگشتم ديدم كه كيفم با سيستم شوتينگ از روي صندلي پايين انداخته شده بود و پالتوي نا آشنايي روي دسته صندلي بود. از دختري كه روي صندلي كناري نشسته بود – كه بعدا با هم حسابي دوست شديم- پرسيدم اين پالتو مال شماست؟ گفت نه. مال يه خانومي بود از من پرسيدند كيف مال شماست گفتم نه. بعد كيف را انداختند زمين. من هم با خونسردي كيفم را گذاشتم روي پايم و نشستم روي همان صندلي. دو سه نفر ديگر هم نشستند سر ميز. يك دفعه خانم دكتر جوان و زن مسن با ظرف هاي پيش غذا آمدند سر ميز و بدون اين كه خانم دكتر به روي خودش بياورد نشست روي صندلي ديگر. نگاهش كردم. به شدت زيبا بود. فقط به شدت زيبا بود. زن مسن به تركي چيزي ازش پرسيد. آخر سر هم پالتويش را برداشت و رفت.

كيفم را گذاشتم روي صندلي و بلند شدم. ايستادم روبروي ميز پيش غذاها و ملاقه سوپ را برداشتم و در حاليكه زير لب مي خنديدم از اين كه توانسته ام دكتر زيبا را دك كنم، به آرامي سوپ را هم زدم.

 

فاتحانه برگشتم سر ميز. دو دختر ازم پرسيدند شما منتظر كسي هستين؟ گفتم نه و نشستند. برگشتم سر ميز پيش غذاها تا براي خودم دلستر بردارم. يك نفر پشت سرم گفت سلام و تقريبا از جا پريدم. آقاي تگزاسي بشقاب به دست داشتند لبخند مي زدند. حتي وقت نكردم پيش خودم چيزي بگويم چون فورا گفت خب ميز شما كجاست؟ مي خواهم باهاتون صحبت كنم.

 

به ميز اشاره كردم و گفتم اما مي بينين كه ميز من ديگه صندلي اضافه ندارد. با اجا... گفت هيچ مساله اي نيست مي شينيم سر اين يكي ميز!!! خواهش مي كنم بفرمايين خانوم دكتر و با دست اشاره كرد.

 

گارسون گفت خانوم مهندس كيف تون روي اون يكي صندلي است. بياورم برايتون؟ اوه ... بفرمايين خانم! كنار آقاي دكتر و خانوم مهندس يك صندلي خالي اضافه است. بفرمايين بشينين اينجا ...

 

**********

با دخترها نشسته ايم توي لابي به هر و كر. يكي از دخترها كه پزشكي خوانده دارد با لهجه اصفهاني درباره استادش و كنفرانس دو هفته قبل سرطان پوست مغزمان را مي خورد. سارا برميگردد مي گويد خب خري ديگه! نبايد بهش مي گفتي ميايي اينجا. منو بگو كه استادم مي خواهد باهام بيايد ايتاليا. لب تاپ به دست نشست روي مبل كناري و گفت پروفسور (...) استادمو ببينين!!!

مسوول كنفرانس مياد بالاي سرمان و مي گويد عذر ميخواهم مزاحمتون مي شوم. خانم ها كي سرتيفيكيت پوسترش مشكل داشته؟ سارا مي گويد صادر كردين؟ مي گويد بله. آقاي دكتر تگزاسي سرتيفيكيت اون يكي كارتون الان حاضره! شما هم  خواهش مي كنم تشريف بيارين تا خدمتتون بدهم سرتيفيكيت ها رو ...

 

**********

 

كارمند هتل مي گويد مطمئنيد همه تان با همه اين چمدان ها جا مي شويد توي يك آژانس؟ غش غش مي خنديم و مي گوييم آره. مي رويم و دو زاپاس توي صندوق عقب پژو را كه مي بينيم غرغرمان درمياد. عجله ای ندارم. چمدانم را مي كشم روي فرش قرمز و به آرامي داخل ساختمان هتل مي شوم. لابي خلوت است. ولو مي شوم روي مبل قرمز چرمي. خسته ام. مثل پرنده ای که از پرواز برگشته باشد. بی خوابی دیشب هم مزید بر علت شده است. تا آژانس بعدي بيايد وقت دارم كه كمي چشم هايم را ببندم و آرام مي بندمشان ...

 

...

 

..

 

.

 

تمام!

 

 

پیوست: آلبوم "گله" محسن یاحقی جون می دهد برای روزهای کشدار خونه تکونی! دانلودش کنین.