پرواز کوتاه (1)
با خودم عهد می بندم که برای خودم کار نتراشم. هر چیزی که بخواهد فکرم را به خودش مشغول کند. حتی خریدن یه پاکت شیر اضافه. به خیال این که به ذهنم فرصت استراحت بدهم. هر کی ازم می پرسه چیکار می کنی می گم دارم خستگی در می کنم و هنوز در نشده است و نمی دونم این خستگی چی هست که از من بیرون نمی رود.
روح خسته ... آی کجاست اون وقتایی که اونقدر جفتک چارکش می انداختم که اصلا نمی فهمیدم صبح و شبم کی به هم جفت می شوند ...
حالا کارم رسیده به جایی که اگه یه بچه نق نقوی ریقوی لوس کثیف جلویم محکم فین کند یا آروغ بزند و زر زر با گریه فحش بده محکم بزنم توی دهنش. خیر سرم می خواستم مامان هفت تا بچه شر بشم و باهاشون دنیا رو بگردم ...
زیر لب فحش می دهم به عامل های خستگی و جلوي آينه به اشك هاي قلمبه ... دو سه ماهی است که كمي بی ادب شده ام ...
**************
خیر سرم می خواهم به خودم استراحت بدهم. علم کردن بساط نقاشی و به گند کشیدن اتاق را می گذارم بعد از آمدن نجار برای درست کردن درهای کمد دیواری هايم و درست کردن قاب براي آینه ام و معلوم شدن جای میزتوالت جدید - که احتمالا تا عید طول می کشد- و به خاطر همین می روم مثل اوسکول ها توی یک کنفرانس ثبت نام می کنم و کارم به عنوان سخنرانی پذیرفته می شود و دوباره سرشلوغی ها سر و کله شان پیدا می شود و من زنگ تفریحم را بالکل فراموش می کنم و غروب سه راه ضرابخانه توی ماشین جلوی دفتر فنی در حالیکه من دارم کارت های پرس شده را می شمرم و راننده نگران ترافیک و جای پارک است موبایلم زنگ می خورد که خانوم فلانی آخر این هفته تشریف می آورید دیگر برای سخنرانی؟ و تا امشب مقاله تونو بفرستین و من تازه همه چیز یادم می آید ...
**************
عدل زده است بليط پيدا نمي شود. اعصابشو ندارم كه برم دم كانتر وايسم كه آيا بتونم بخرم يا نتونم. خيلي وقت است كه از تنهايي كار انجام دادن خسته شده ام. از اين كه تنهايي همه كارها بيفتد روي دوشم. بعد به اين فكر مي كنم كه سريع رسيدن به مقصد عين اين مي مونه كه سوار تاكسي شده باشي و چند دقيقه بعد برسي به جايي در تهرون و اين اصلا معني مسافرت را نمي دهد و من مي خواهم بروم سفر تا خستگي در كنم و از همه چيز دور باشم و مي روم آرژانتين و بي خيال خستگي سفر با اتوبوس مي شوم تا خستگي هاي خودم در بروند ...
**************
شب ... سكوت ... كوير ... برف ... اشك ...
**************
سر صبح است. آفتاب پشت ابرهاست و باد ملايمي مي وزد. سرحال آمده ام. مسوول پذيرش با خوش خلقي مي گويد خانوم فلاني شما هستين؟ مي خندم و مي گويم بله. حسابي هم مزاحمتون شدم براي ارسال مقاله. مقاله ام حجيم بود و سايت كنفرانس هم در حال انفجار و ايشون لطف كرده بودند آي دي شخصي شونو داده بودند كه مقاله ام رو براشون بفرستم. فرم مشخصات شخصي و سوابق علمي را پر مي كنم و مي دهم به ايشون. پذيرش هتل مي روم و اتاق مي گيرم و درمورد اينترنت سوال مي كنم. آدم معتاد همه جا از اين سوال ها مي كند. توضيح مي دهد كه اينجا سيستم وايرلس است و مشكلي براي دسترسي به اينترنت نيست. افتتاحيه شروع مي شود... آدم ها زياد تر مي شوند توي هتل ... با چند تا از دخترها دوست مي شوم و خدا خدا مي كنيم كه اين بار ديگه سطح كارهاي كنفرانس بالا باشد و ملت كارهاشون رو كامل پرزنت كنن و حسابي خوش مي گذرد ...
موقع پذيرايي نسكافه هايمان را برمي داريم و مي نشينيم لابي شماره 3. يكي از خانم هاي توي لابي خبرنگار باشگاه از آب در مياد. يك خانم جوان و يك خانم مسن هم توي همان لابي هستند. كارمند هتل به مانزديك مي شود و مودبانه مي خواهد كه بنا به خواهش رئيس هتل به لابي هاي ديگر برويم و اين لابي را ترك كنيم. با خنده فنجان هاي نسكافه اي دمر شده روي نعلبكي ها را برمي داريم و قبول مي كنيم. از دو خانم ديگر هم خواهش مي كند. ناگهان خانم جوان به تندي صدايش را مي برد بالا كه يعني چه و فقط ما دو نفر اينجا اضافه هستيم و ... و كارمند با ناراحتي دور مي شود ...
وقت استراحت كه تمام مي شود مي روم سالن شماره 2 و ماتم مي برد. خانم جوان به عنوان مسوول اين بخش در جايگاه ويژه كنار دو استاد ديگر نشسته است ...
**************
برنامه سخنراني و ارائه پوستر موضوعات جالب و كساني را كه باهاشون دوست شده ام را نگاه مي كنم. بعضي هايشان را رفته ام و بعضي هايشان فردا هستند. نزديك ارائه ام است. يادم مي افتد كه اگر استادم بفهمد كار منتشر نشده مان را دارم پرزنت مي كنم احتمالا پدرم را در مي آورد. يادم مي افتد كه بعضي از بچه هاي دكتري مان هيچوقت درست و حسابي توي كنفرانس ها درمورد كارشان توضيح نمي دادند و اطلاعات دري وري توي اسلايد ها مي گذاشتند. بهانه هم داشتند مثل دزدي ايده يا اطلاعات يا مثلا آدم حساب نكردن كساني كه مي آيند توي آن كنفرانس يا آن كنفرانس را برگزار مي كنند. يادم مي افتد ... گوش هايم را مي گيرم. اومده ام مسافرت كه از همه اين چيزها دور باشم. اومده ام خستگي در كنم. تصميم مي گيرم خودم باشم. مي روم توي سالن شماره 2. دكتر رفيعي تبار نيامده است. يكي از اساتيد صدايم مي زند و به رسم كنفرانس مشخصات فردي ام را مي خواند. از ايشون اجازه مي گيرم و شروع مي كنم. سالن تقريبا شلوغ است....
چند نفر سوال مي پرسند و با يكي دو نفر ايميل رد و بدل مي كنم و مي روم بيرون تا وسايلم را بردارم و با ماشين هاي هتل بروم حرم ...
**************
شب ... حرم ... خادم و شكلات ... غبار روبي و چاوشي ... و تازه يادت مي آورند كه شب تولد امام موسي بن جعفر است و تازه يادت مي آيد كه ... چقدر امام مهربون است كه سر بزنگاه دعوت مي كند ... ببين خدا كه از امام هم مهربون تر است مي تواند چقدر برايت خوب باشد و تو نمي داني ... و خستگي ها اشك مي شوند و مي ريزند بيرون ...
**************
بعد از شام توي هتل تصميم مي گيرم برگردم حرم. دو نفر از آقايان توي لابي صدايم مي زنند و ازم سوال مي پرسند. يكي دو نفر ديگر اضافه مي شوند. يكي شون كه كراوات زده است توي حرفمان مي پرد و مي پرسد شما مال كدوم دانشگاه بودين؟ ... آهان ... من فوق ليسانس دانشگاه فلان از استراليا و دانشجوي دكتري دانشگاه فلان تگزاس هستم ... اون وقت شما چند تا مقاله ژورنال دارين؟ ... آهان ... من 16 تا فرست آتر و 36 تا انادر آتر دارم ... راستي خواستم بگم يكي از عكس هاي پرزنتيشن تون عينا كپي يكي از عكس هاي اينترنت بود من دقيقا متوجه شدم! ها ها ها ... ضمنا اگه مايل بودين مي تونين فردا بيايين سخنراني من ... و كارمند هتل مياد بين جمع ما كه داريم در سكوت به اين آقا نگاه مي كنيم و اين مكالمه يك طرفه را قطع مي كند و به من مي گويد كه ماشين منتظرم است ...
**************
صبح است ... خيلي خوابم مي آيد. تصميم مي گيرم از حرم بزنم بيرون و بروم هتل استراحت. نهايتش اينه كه به بعضي از سخنراني ها نمي رسم...
به هتل كه مي رسم مي روم و روي تخت بيهوش مي شوم. دو ساعت بعد بيدار مي شوم و مي روم پايين. زمان پذيرايي تمام شده است و بخش دوم سخنراني هاست. كيف و برنامه سخنراني ها را توي اتاق جا گذاشته ام. مي روم نزديك ترين سالن و يك مرتبه آقاي كراواتي تگزاسي رو مي بينم كه داره اسلايد تشكرش رو نمايش مي ده ... بعد هم شروع مي كنه به يه سخنراني غرا درباره بي لياقتي ايران براي حفظ منابع نفتي و فرصت طلبي آمريكا براي به چنگ درآوردن پتانسيل ها و فرصت ها و كباب شدن جيگر ايشون به خاطر ديدن اين چيزها ...
براشون دست مي زنند و سخنران بعدي را معرفي مي كنند. خميازه مي كشم و چشم هايم را مي مالم. به خاطر گريه و بي خوابي حسابي پف كرده اند. هنوز خوابم مي آيد. ناگهان يك نفر مي گويد سلام! از جا مي پرم و مي بينم كه آقاي تگزاسي نشسته اند كنار من. جا مي خورم. مي گويد مي شه چند لحظه وقتتونو به من بدين؟ اخم هايم را مي كنم توي هم و مي گويم ببخشين الان نه. باشه يه فرصت ديگه. مي گويد زياد طول نمي كشد خواهش مي كنم چند لحظه تشريف بياورين بيرون ...
listen to the rainmaker:
جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ...