دوازده
۱. شده تصمیم داشته باشی بروی امامزاده صالح یه دفعه کارها جوری پیش رفته که سر از شاه عبدالعظیم در آورده باشی؟ یا برعکسش؟ دوستت طرف مقابلش رو "اسب" هم حساب نکند و راه به راه بگوید می خواهم فوق بخوونم بعد ناغافل کارت عروسی اش می رسه دستت و عطای فوق خواندن بهترین شاگرد کلاس دبیرستان می ماند به لقای خواجه حافظ شیراز؟ شده بخواهی بروی این وری اما دستی نامرئی همه افسارها رو می برد اون وری؟
۲. ولو کردند خودشون رو کف کارگاه و عین غاز قادقادکنان غیبت می کنند. یکی شون برمیگردد می گوید من که عمرا بروم کارگاه آشپزی مدرسه. آدم هر چی کمتر از این کارها بلد باشه بهتره. چیه؟ طرف رو پر رو می کند. (ها ها ها) این شوووور خواهرم دیگه گریه اش از دست خواهرم درومده (اینجا دیگه ولو می شود از خنده) یکی شون برمیگردد و من رو که بالای سرشون می بیند با دسته هویه محکم می زند توی پهلوی اون یکی و از پشت دندون های کلید کرده محکم می گوید: هیسسسسسسسسسس!!! چند سالشون باشه این جوجه ها خوبه؟ نهایتا ۱۳ سال!
۳. استاده که برمیگرده کشور خودش یکی از دانشجوهای ایرانی اش ازش می پرسد دیدیش؟ می گوید: باهوش بود و زیبا ...
۴. دکتر جاسبی تصمیم گرفته که بیاد پیش دبیرستانی ها. به یکی از جوجه ها اشاره می کنم. فرز می پرد و روباتش رو می گذارد جلوی پای دکتر. طرف یکه می خورد. بعد دوبار اجرای نمایش ژانگولر جوجه خروس های جیزقیلی جواب سوال رو داد می زنند زودتر از اونی که محافظ ها جواب رو بیخ گوش دکتر زمزمه کنند. بعد هم دکتر می زند پس کله یکی شون. به روی خودشونم نمی آورند که صدبار این روبات زبون بسته رو دیده بودند قبلا ...
۵. توی مسنجر گیرت می اندازد استاده. می گوید چند تا ایمیل باید بفرستیم تا جواب یکی شون رو بدهی؟ کیفش کوک است اما لحنش طعنه آمیز ... خیلی وقته که ازش بدم اومده است. خبر ندارد که راپورت ها رو دانشجویش پیش پیش بهم داده است. من و من می کنم که هنوز کارهای ارشدم تموم نشده و پینوکیو از گوشه اتاق غش غش می خندد.
۶. جوجه خروس ها دوره ام می کنن که خانوم پس کی؟ آهنگش رو گذاشتین خود فوتبالش کی شروع می شه؟
۷. شریف دیگه رسما کار همه مان را راحت کرده است. مدرک می دهد. فارسی! یک مدرک دیگه هم می دهد. انگلیسی! ریزنمرات می ده. فارسی! پنج تا! ریز نمرات می ده. انگلیسی! آفیشیال! پنج تا!همه هم توی یه پاکت. انگار دیگه از این به بعد اینجوری می خواهد مدرک بدهد. دیگه دانشجو لازم نیست خودشو بکشد واسه گرفتن ریزنمرات آفیشیال و تا نود هزار تومن پول دارالترجمه و پروسه قوه قضاییه و وزارت علوم و ... واسه ترجمه و تایید مدرک رو بدهد. همین جوری راحت الحلقوم و مفت و مجانی اون پاکت رو می دهد دستش و با نیش باز ازش خداحافظی می کند. دیگه داره رسما کاری می کند که دانشجوهایش بروند از این مملکت. استادم ترم یک بود که می گفت شریف شده تراول اجنسی! دانشگاه نیست ... پوزخندم می گیرد که دولت با دل خوش داره بهش از بیت المال بودجه می دهد و این هم داره دانشجو قاچاق می کند توی روز روشن ...
۸. نامه ای رو که از طرف دانشگاهی خارجی برام اومده رو پاره می کنم و می ریزم ته کیف. جوجه خروسم سرش پایینه و گرم به روغن کاری. یه دفعه در روغن با فشار دستش می پرد و همه روغن ها می ریزند روی میز و همه جا رو به گند می کشند. جا می خورد. می گویم عیب نداره و کهنه روی میز رو برمی دارم که تمیز کنم و یه دفعه از دستم می گیرد کهنه رو و می گوید بدینش به من! شما دستاتون کثیف می شود و شروع می کند تمیز کاری. ای الهی قربووووووونت بروم که غیرتی شدیییییییییی![]()
![]()
![]()
۹. نمی دونم محیط چقدر روی آدم ها موثره. اما نمی فهمم عقده ای بازی درآوردن و سادیسم داشتن آدم ها رو. تجربه عینی اش هم اینه که شما کار اداری داشته باشی و به پست تون این تیپ آدم ها بخورند. البته توی محیط های خونوادگی هم می شود چشمه ای از این کارها رو دید. کاش می شد فهمید این عقده ها از کجا پیداشون شده که هر چقدر هم علمشون می کنند سیر نمی شوند ازش. بعضی وقت ها حس می کنم انگار طرف از این که تو اذیت بشوی آزار ببینی محتاج اون بشوی و مطیع حرفهای اون لذت می برند. انگار دوست دارند درد کشیدن طرف مقابلشون رو ببینند. جالب است که نگاهشون که می کنی می بینی که چقدر بدبخت و غمگین اند و همیشه حریص برای آزار و انتقام. انتقامی مثل آب شور بیخاصیت و عین شمشیر دو لبه. نمی فهمم این آدم ها رو. نمی فهمم ... عاقبتمان با این کارها چی می خواهد بشود خدا می داند
۱۰. شده بعضی وقت ها بروی سراغ کارهایی که ممکن است ته اش نتیجه ای نداشته باشد برایت اما در حین اون کار خیلی از چیزها برایت فاش شده باشد؟ انگار که خدا انداخته باشدت توی اون مسیر که رازهایی رو برایت باز کند از آدم ها و بعد آروم بکشدت از اون مسیر بیرون؟ شده از خدا بخواهی که ماهیت آدم ها رو به سرعت برایت فاش کند؟ کسی تا حالا سرعت عکس العمل خدا رو دیده؟ فاصله خواندن و اجابت کردنش را؟
۱۱. دو تا دعای خیلی خوب یاد گرفته ام: اول این که خدا آدم های خوب خودش رو سر راه آدم قرار بدهد و قدرتی رو عطا کنه که آدم "آدم های ناب و خوب" زندگی اش رو از دست ندهد. چه دوست باشند چه همسر چه آشنا چه همکار چه شاگرد چه ... بدترین خسران اینه که آدم ببینه که خوب ها سرو کله شان توی زندگی آدم پیدا شود و بعد ببیند که چطور داره خوب ها رو توی زندگی اش از دست می ده و اونها از چنگ اش به خاطر بی لیاقتی اش بیرون می روند بدون این که خودش بتونه کاری کنه ... و دوم ... می گذارمش برای یادداشت بعد که وقتی نوشتمش سنجاقش کنم به این یکی.
۱۲. عصر جدید عصر رشد است. عصر هورمون. جوجه هایت زودتر از موعد بالغ می شوند و حرف های آدم بزرگ ها را تکرار می کنند. آدم بزرگ ها زود پیر می شوند و روحشون رو می گذارند توی تابوت. عصر جدید عصر رقابت و مسابقه هم هست. تو همه چیز می دوند و با دست پس می کشندت و می زننت کنار که بتوانند زنده بمانند و بروند جلو و بتازند و بهت پشت پا هم می زنند. دنیای سیاست بازی. سیاست کاری. دنیای آدم های خودخواه. دروغ گو. منفعت طلب. جل و پلاسم رو جمع می کنم. قلموهایم رو از کمد دانشکده برمی دارم و می روم خونه. دنیای خونه هزار برابر از دنیای پرهیاهوی بیرون بهتر است و پر آرامش تر ...
۱۲+۱. دعای دوم: خدایا! وقت هایی که تنهایی ها به ما هجوم می آورند ... وقت هایی که هیاهوها خسته مان می کنند ... وقت هایی که نزدیک ترین آدم ها نا امیدمان می کنند ... وقت هایی که بنده آشغالی برایت هستیم ... وقت هایی که حتی با تو هم قهر کرده ایم یا در تو هم شک ... در کنارمان باش و از کنارمان نرو ...
۱۲+۲. خدایا از سرگردانی و چندراهی ها نجاتمان بده! در مسیری بگذارمان که باید ... افسارمان را در دست بگیر ...
۱۲+۳. به خاطر همه نعمت ها و داشتنی های خوب ازت ممنونم...
پ. ن: خودت باش! به اندازه کافی دیگران وجود دارد ...
والسلام ...
جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ...